![]() |
![]() |
|
| خاطرات |
|
بالاخره بعد از يك مسافرت طولانى و نفس گير وارد مكزيك شديم. اينقدر انتظار اين جابجايى طولانى شده بود كه كم كم داشت باورمون ميشد كه ديگه قرار نيست كه اتفاق بيفته! ... ولى خب اين جابجايى بالاخره به حقيقت پيوست. حالا ما مونديم و مكزيك و همه چالشهايى كه بايد پست سر بذاريم تا اينجا جا بيفتيم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 اسفند1390ساعت 15:29 توسط باران |
|
|
امروز عجب روز خوب و پر بارى بود. صبح زود رفتيم و پاسپورتامونو از سفارت مكزيك گرفتيم. تكليف اجاره دادن خونه رو هم مشخص كرديم. فردا ميريم و قرار داد اجاره رو ميبنديم. از طرف ديگه، امروز نتيجه امتحان مهندسى مخازن من هم اومد. اون هم چه نتيجه اى. B شدم. خداييش دست مريزاد داره!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 23:1 توسط باران |
|
|
بالاخره ويزاى مكزيك صادر شد. فردا ميريم سفارت تا پاسپورتامونو بگيريم. هورااااا!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 15:40 توسط باران |
|
|
بالاخره امروز آخرين روز كارى من در دفتر تهران بود. البته هنوز تا شنبه ٢٥ فوريه، من مسئول هستم. ولى خب، ديگه لازم نيست شركت برم. يه جورايي احساس رهايى ميكنم.
فردا وقت سفارت مكزيك هم داريم. اميدوارم كه همه چيز عالى پيش بره و همين فردا ويزا رو بهمون بدن. تا ببينيم كه چى ميشه! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 0:29 توسط باران |
|
|
بالاخره زماني كه تمام اين مدت انتظارش رو ميكشيدم، فرا رسيد. من از ٤ فوريه ٢٠١٢ شروع به تحويل كار به نفر جايگزينم كردم. از زماني كه كارم رو توي ايران شروع كردم، پانزده ماه ميگذره. زمان كمي نبود. كار ساده اي هم نبود. ولي هر چيزي كه بود، بالاخره داره تموم ميشه!...
امر وز كه ٢٠ فوريه س، شركت نفت به جايگزيني من توسط نفر جديد رضايت داد. بنا براين از ٢٥ فوريه نفر جديد كارها رو به دست خواهد گرفت. اين خودش خيلي خبر خوبيه. در واقع اين احتمال وجود داشت كه با رفتن من موافقت نشه، كه اين خودش ميتونست حسابي دردسر ساز باشه. ويزاى مكزيك هم در دست اقدامه. ٢٣ فوريه تو سفارت مكزيك وقت مصاحبه داريم. من هم اميدوارم كه بعد از همين مصاحبه، ويزاها رو توى پاسپورتمون بزنن. تا ببينيم كه چي پيش مياد!... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 22:26 توسط باران |
|
|
يكي از كارهاي مفيدي كه اين مدت توي ايران انجام دادم، شروع كردن كارهاي مربوط به مهاجرت بود. با اينكه كار خيلي سخت و زمانگيري بود، هم براي استراليا اقدام كردم، هم براي كانادا. مدارك مربوط به مهاجرت استراليا رو ١٢ ژانويه ٢٠١٢ پست كردم و مدارك مربوط به كانادا رو ٢٨ ژانويه ٢٠١٢. در كل ژانويه خيلي پرباري بود. اميدوارم كه اقداما تي كه انجام دادم، خيلي زود به نتيجه برسه!...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 21:43 توسط باران |
|
|
امروز به طور رسمی سالگرد کار کردنم توی ایرانه!... ۱۶ دسامبر ۲۰۱۰ بود که قرارداد کارم توی ایران رو امضا کردم. البته شروع به کار من از ۹ نوامبر ۲۰۱۰ بود٬ ولی تا زمانی که کارهای مربوط به انتقال شدنم انجام شد٬ یکماه و خورده ای طول کشید.
احساس خوبی نسبت به مدتی که توی ایران گذروندم دارم. فکر میکنم خیلی این دوره لازم بود تا بتونم بعضی از تصمیماتم رو بطور جدی بگیرم. همینطور کارهایی که انجام دادنشون برای مدت زمان خیلی طولانی به تعویق افتاده بود رو استارت بزنم. این دوره خیلی دوره موفقیت آمیزی بود. حالا دیگه دارم خودم رو برای مرحله بعدی آماده میکنم. و خیلی هم احساس رضایت میکنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آذر1390ساعت 12:58 توسط باران |
|
|
این چند وقته سرم خیلی خیلی شلوغ بود. در واقع خودم طوری برنامه ریزی کرده بودم تا همه چیز راحت تر بگذره. نگاه که میکنم٬ میبینم اونقدر کار انجام دادم که خودم هم نمیتونم باورشون کنم. واقعا باید به خودم خسته نباشید بگم!
امتحان آیلتس رو دادم (البته بعد از اینکه سه چهار باری توی امتحانهای شبیه سازی آیلتس که جمعه ها برگزار میشد٬ شرکت کردم. نتیجه امتحان خارق العاده نشد٬ ولی باید بگم که انصافا بد هم از آب درنیومد (Reading: 6.5 , Listening: 7, Writing: 7, Speaking: 8, Overall: 7) الان با این نتیجه میتونم کارهای مربوط به مهاجرت به کانادا رو انجام بدم. و میتونم برای استرالیا هم شروع کنم. ولی وقتی که مدرکم برای استرالیا تایید شد٬ اونوقت بهتره برای مهاجرت٬ یه آیلتس دیگه بدم تا همه چیز رو بالای هفت بیارم. مدارک مربوط به مهاجرت کانادا و استرالیا همه ترجمه و آماده شدن. حالا دیگه فقط مونده که مرتب و منظمشون کنم و پست کنمشون. به زودی اونا رو جمع و جورشون میکنم و میفرستمشون. اینطوری بقیه کارهای مربوط به مهاجرت خودشون انجام خواهند شد ودیگه کاری به من نخواهند داشت. توی این مدت یه سفر به نکا رفتم. سفر دوبی هم که برای یک دوره آموزشی ایمنی بود انجام شد. حالا برای باقیمانده سال ۲۰۱۱ مونده که یه سفر دیگه به نکا برم. اونوقت دیگه برای این سال میلادی کار خاصی باقی نمیمونه. از همه مهمتر اینکه من توی این مدت درس مهندسی مخازن رو هم خوندم و امتحانش رو هم دادم. اصلا کار آسونی نبود٬ ولی بالاخره انجام شد. خود امتحان ۴ ساعت و ربع بود. ولی خدا رو شکر که در حد معقولی خوب برگزار شد. همین هفته پیش هم نامه انتقالیم به دستم رسید. از اونجا که من خیلی وقت بود میدونستم قراره برم مکزیک٬ با اونایی که قبلا انتقال شده بودن اونجا٬ مدارک لازم برای گرفتن ویزا رو چک کردم و اونا رو آماده کردم. واسه همین به محض اینکه نامه رسید٬ مدارک رو پست کردم. از ۱۰ دسامبر ۲۰۱۱ مدارک پست شده به مکزیک. من امیدوارم که کارهای مربوط به ویزا هر چه زودتر انجام بشه. هیجان انگیزترین قسمت قضیه اینجاس که من باید اسپانیایی رو کامل یاد بگیرم. همه چیز توی مکزیک به زبان اسپانیایی خواهد بود و هیچ چیز برای یاد گرفتن یه زبون راحت تر از اینکه مجبور باشی یاد بگیری تا بتونی اموراتت رو بگذرونی نیست. راستی٬ خونه دوبی هم بالاخره اجاره رفت. این خودش خیلی کمک بود. یکی دیگه از چیزایی هم که ذهنم رو مشغول کرده بود٬ حل شد. در کل٬ خیلی احساس خوبی دارم. این همه کاری که انجام دادم اصلا آسون نبوده٬ ولی با سعی و تلاش همش انجام شده. حالا فقط باید به خودم خسته نباشید بگم. دست مریزاد!...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آذر1390ساعت 12:40 توسط باران |
|
|
آرتین دو ساله شد. چقدر زمان سریع میگذره. پسرک عسل مامان دیگه برای خودش کلی آقا شده.
به من میگه "مامانا"٬ به باباش میگه "بابالو". همه عشقش موبایل و تلفن و تلویزیونه. عمو پورنگ رو بی نهایت دوست داره و همش داره فیلم "سفر بی خطر" عمو پورنگ رو نگاه میکنه. خلاصه اینکه باورم نمیشه که پسرک دو ساله شده باشه. توی یکی از همین چشم بهم زدنها میبینم که برای خودش مردی شده. زندگی عجب جادوییه! پسرک برای تولدش یه ماشین هدیه گرفته و هنوز هیچی نشده٬ میشینه پشتش و باهاش گاز میده. البته هنوز دنده عقب رفتن رو یاد نگرفته. از همه خنده دارتر حرف زدنشه. هنوز هم معلوم نیست به چه زبونی حرف میزنه!... تند تند میگه و میره. این پسرک هم مثل مامانش همیشه هوله!... همین هول بودنش هم باعث شده به جای اینکه زبون ما رو یاد بگیره٬ زبون خودش رو اختراع کنه. پسرک دو تا نی نی هم داره که خیلی دوستشون داره (آقا غلام و آقا بقو - این اسمها رو باباییش براش رو عروسکاش گذاشته - من که به نظرم اسمهای محشری میان). پسرک مامان! تولدت مبارک باشه٬ عزیزم! امیدوارم که همیشه شاد و سالم و خوشحال باشی!... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 آبان1390ساعت 13:0 توسط باران |
|
|
بالاخره معلوم شد که کجا قراره منتقل بشم. از بین استرالیا، عمان و مکزیک، قرعه به نام مکزیک افتاد. این طوری که به من گفته شد، استرالیا رزومه من رو قبول نکرده بود. عمان رو من نپذیرفتم. بنابراین مکزیک باقی موند. از اینکه قراره به مکزیک بریم، خیلی هیجان زده هستم. اول کار، برای پویا و آرتین خیلی نگران بودم، ولی الان با این قضیه کنار اومدم. فکر میکنم که بتونیم با همدیگه از عهده ش بر بیایم. هنوز نامه انتقالیم نیومده، ولی در دست اقدامه. من بیصبرانه منتظرم تا نامه بیاد، تا هم ببینم که حقوق و مزایام چقدره و هم اینکه بتونم کارهای مربوط به ویزا گرفتن رو شروع کنم.
توی این مدت باقیمانده ای که تو ایران دارم، کلی کار باید انجام بدم. دارم روی آیلتس کار میکنم. برای مهاجرت به کانادا فرم پر میکنم. برای استرالیا مدارک مربوط به ارزیابی مدرک مهندسیم رو آماده میکنم. باید امتحان مهندسی مخازن برای دانشگاه هریوت وات بدم. یه دوره آموزشی یک هفته ای رو تو دبی بگذرونم. دو بار هم به نکا برم. خلاصه اینکه کلی سرم شلوغه. میخوام همه تلاشم رو بکنم تا اینکه بعدا بتونم از ثمره اونها لذت ببرم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 مهر1390ساعت 5:38 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1390 بهمن 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 دی 1389 آبان 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 |
| پیوندها |
|
پسر متولد نوامبر لبریز گیلاس خانومی دلنوشت روزمره های یک دختر تپل |
|
RSS
|